تبليغاتX
دنیا بازار
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
جايگاه احساس ...

 

                        « استفاده از تجربيات گذشتگان يكي از بزرگترين برتري هاي انسان بر حيوان است. »

پس انسان ها بخوانند:

قسمتی ار وصیت نامه ادوارد ادیش
یکی از بزرگترین تاجران امریکایی در سن 76 سالگی...

« ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد ...
کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد .
کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم .
کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم ،

کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...
کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم ...
کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم ...
شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسیست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم .
من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند . درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم ...
کاش همین حالا یکی بیاید تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود .
راستی من کجای دنیا بودم ؟
آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟
اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است.»

 

اين متن را كه ميخوانم با تمام وجود متأسف مي شوم . اين مرد پس از يك اشتباه كه ناشي از تفكر اشتباهش در دوران جواني بوده ، دختر مورد علاقه اش را از دست داده و حدودا تا روزي كه اين وصيت را نوشته بر اشتباه خود اصرار ورزيده است . او فكر ميكرده ، معشوقه اش زماني جملات عاشقانه او را مي پذيرد كه ادوارد برايش هداياي گران قيمت تهيه كند و به همين دليل هميشه از ابراز احساس قلبي اش امتناع كرده و عاقبتا اين موضوع باعث جدايي آنها شده است.متن اين وصيت نامه از اعماق قلب پر عقده اش سرچشمه مي گيرد... حس مي كنيد ؟

براستي چرا از دنيا طلب زنجير مي كنيم ؟ چرا قيدها را فرا مي خوانيم ؟ و چرا ملتمسانه به سوي زندان دنيا قدم بر ميداريم ؟

 

گاهي به اطراف مي نگرم ، خود و اطرافيانم را در باتلاقي از احساس ستيزي مي يابم. باتلاقي كه نه هر سال يا هر ماه يا هر روز بلكه هر لحظه بيشتر و بيشتر ما را مي بلعد . اما نرم نرمك و آنقدر نامحسوس كه دركش نمي كنيم.روزي خود را تا كمر غرق مي يابيم و پاهايمان را عاجز از حركت مي بينيم . ديگر نمي توان فرياد زد كه اي انسان هاي تا گلو درگِل فرو رفته ! دست دراز كنيد و كمك بخواهيد. از چه مي ترسيد؟ از اينكه كسي صداي احساس كمك طلبيتان را بشنود ؟ ديگر وقتي براي نجات نيست... باز هم اشتباه ؟!

تا به كي در خود فرو رفتن؟ تا به كي از عشق ترسيدن ؟ مردان را تا به كي نَگِريستن ؟ زنان را تا به كي سكوت ؟ كودكان را تا به كي لالماني ؟ عاشقان را تا به كي پروا ؟ جوانان را تا به كي كهولت ؟ غصه داران را تا به كي لبخند ساختگي ؟ صورت ها تا به كي سرخ به سيلي ؟  عشق ها تا به كي پوشيده ؟ غرايز تا به كي نكوهيده ؟ ضعفا را تا به كي سكوت و انزجار زير لب ؟ نگاه ها را تا به كي دزديدن ؟ فرياد را تا به كي فرو خوردن ؟ كودك درون را به كی سركوب كردن ؟ دختران را انتظار معشوق كشيدن تا چه زمان ؟ ترسها را پوشاندن تا چه زمان ؟ مودبانه نشستن تا به كي؟ بالا و پايين نپريدن تا به كي؟ سياست تا به كي مقدم بر صداقت ؟ و احساسات را نگفتن و سركوب كردن و نكوهيدن تا به كي ؟

براستي تا به حال از خود چنين پرسيده ايم يا منتظريم روزي با كوله باري از عقده هاي روحي و قلبي تكه تكه از نيشتر بي فكريهاي خود شرح حسرتهايمان را بنويسيم ؟

آن روز كه ديگر عشق دوران جواني را نخواهيم يافت برايش از احساس بسراييم ،  ديگر نخواهيم توانست روزي را كه از احساس نياز به نزديكترين دوستمان لبريز بوديم و كمكش را رد كرديم باز گردانيم. ديگر دست پدر را نخواهيم يافت،  تا زماني كه از محل كار به خانه بازگشته و ما مملؤ از احساس محبت و قدرداني هستيم آن را غرق در بوسه كنيم . ديگر نميتوانيم دَمي را با بوييدن وجودش بگذرانيم.ديگر مادري را نخواهيم يافت تا زماني كه كوچكترين كسالتي داريم ، او با عشق تيمارمان كند ، زماني كه در ارتفاع قرار ميگيريم دلش همچون ريگ هاي كوه فرو بريزد ، زماني كه غمي داريم از غصه ي ما تا سحر اشك بريزد ، به خاطر لحظه اي تأخيرمان بندبند وجودش بلرزد ؛ تا به او صادقانه بگوييم « از اعماق وجودم دوستت دارم».ديگر خواهر يا برادري نحواهي داشت  تا در زمان ازدواج او تمام خاطرات كودكيمان را بهمراهش مرور كنيم و از صميم قلب به خاطر عدم حضور يا حتي دوري كوتاه مدتش ابراز ناراحتي كنيم، ديگر نخواهيم توانست هر دو با هم بگرييم و سپس محياي جشن شويم .

 

و ديگرها و آه هاي بسياري كه هيچگاه از وجود خسته از عمري پوچ از احساسمان رخت برنمي بندند.

در ضمن چند شب پيش فيلمي ديدم به نام « شتري كه گريه ميكرد» ... گويا حيوانات هم اهميت ابراز احساسات را عميقا حس كرده اند.

و حرف يكي به آخربراي انسان ها اينكه توماس اديسون ميگويد :

              « اعجازها رخ ميدهند اگر باورهاي ناصحيح بشكنند.»

و اما حرف آخر :

              آهاي ، انسان هايي كه به احساسات خود و ديگران احترام مي گذاريد ! .... 

                                     « با تمام وجود دوستتان دارم »

                                         محمد مهدي بلوچيان

|+| نوشته شده توسط محمد مهدی بلوچیان در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 و ساعت 21:20 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar