تبليغاتX
دنیا بازار
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
خدای من تنهایی ات را می فهمم

پروردگار من

گاه گاه که نگاهی به روزها و ماه های سال می اندازم ، در این فکر فرو میروم که این میزان مناسبت که در تقویم مذهبی و زندگیمان گنجاندی را به چه چیزی میتوان نسبت داد و براستی چه هدفی را دنبال میکنی از ایچنین روز هایی چون عرفه ، شب هایی به مانند قدر و ماه هایی همچون رمضان که هر کدام را زمان گشایش دربهای رحمتت اعلام نمودی.

 

و زمانی که این درب گشایی های مکررت را ضمیمه پاره ای اتفاقات گاه دلنواز و بعضا ً دلخراش زندگیم میسازم دوباره جای جای ذهنم را از نور و لطافت یادت آکنده میابم ؛ آری درست در زمانی که بزرگترین توفییق های زندگیم را کسب نمودم و یا حتی در سختترین و طاقت فرساترین لحظات زندگیم ، همیشه و همیشه خودت را نمایاندی.

       و آهسته زیر گوشم زمزمه کردی که" معشوق من ، آیا نمی نگری عاشقت را، عاشقی که به تو می اندیشد و تو هنوز هم در فکر ، معشوق های زمینی ات را می پرورانی ، بنده من آیا تو از من عزیزتر میداری ؛ پدرت را،مادرت را و آیا نمی بینی که مادر هم به سادگی میتواند تنهایت بگذارد و من همیشه وهمیشه در کنارت هستم ، آیا با خود نمی پنداری که خدای من چه عاشقانه به من مهر می ورزد و یا اینکه از یاد برده ای روزهایی که هیچ سی جز من همدم رازها و مرحم دردهایت نشد؟ ...پس چرا ذره ای عشق به عاشقی که همیشه تو را در هنگام تنهایی و رنج به آغوش کشیده است هدیه نمیکنی و مرا نمی بینی..... .چرا؟ "

 

آری به حتم اینچنین میخواهی بگویی و در تمام این روزها مرا خطاب میکنی " عشق من ، مرا هم ببین "

 

به امید روزی که همگی چشمانی بس بیناتر را در قلب خود بیابیم ، شاید بتوانیم که با آنها عشق را در نزدیکیمان دریابیم و با  آن لب های  تشنه خویش را سیراب کرده و آتش عطش از وجود خود بزداییم.

 

                      به امید آن روز ....

بنده ات ، محمد مهدی

دوستان عزیز :
عید قربان بر همه شما مبارک و میمون باد

و به بلندای شب یلدا برایتان خوشبختی و جوانی آرزومندم...

                         
|+| نوشته شده توسط محمد مهدی بلوچیان در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 0:9 | 
آشنایی

سلام من محمد مهدی بلوچیان هستم ، ، مجرد و دانشجوی مهندسی متالورژی

راستی سایت من و دوستانم در رابطه با متالورژی: http://www.metallurgyis.ir

امروز دوشنبه 12 آذرماه سال 1386 است که اولین پست را با عنوان و مقصود آشنایی با خودم رو وبلاگ قرار دادم.

اجازه بدید از یکی از دوستان خوب و قدیمی خودم ؛ مرتضی کامل نواب تشکر کنم به خاطر یادآوریش در مورد وبلاگ ، آخه من تقریبا دو با سه سالی هست که میخوام یه وبلاگ شخصی راه اندازی کنم .ولی همیشه پشت گوش انداختم . دیشب مرتضی باهام تماس گرفت و در مورد یه وبلاگ گروهی که متعلق به بچه های فارغ التحصیل انجمنی دبیرستان جباریان هست خبر داد که من هم یکیشون هستم و من و یاد این وبلاگ انداخت و خلاصه بانی خیر شد .

من در این وبلاگ میخوام در رابطه با بازاری به نام دنیا که همه ما توش سر میکنیم با افرادی که دوست دلرند ازش گلایه یا دفاع کنند بحث کنم و از همین امروز از تمام موضوعاتی که برای بحث در رابطه با دنیا بازار پیشنهاد میکنید ، استقبال میکنم .

منتظر همه ایده های تازه شما دنیا بازاری ها یا دنیا بازارستیزها هستم .

"با دستان جوانمان میهن پاکمان را خواهیم ساخت"

به امید آن روز البته در کنار شما ...

|+| نوشته شده توسط محمد مهدی بلوچیان در یکشنبه هجدهم آذر 1386 و ساعت 13:1 | 
گفتگوهای کودکانه با خدا

خدای عزيز!

ما خوانده‌ايم که توماس اديسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاس‌های دينی يکشنبه‌ها به ما گفتند تو اين کار رو کردی. بنابراين شرط می‌بندم او فکر تو را دزديده.
با احترام دونا
 

 خدای عزيز!

آدم‌های بد به نوح خنديدند « تو احمقی چون روی زمين خشک کشتی می‌سازي » اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همين کارو می‌کردم.
ادی
خدای عزيز!
 
لازم نيست نگران من باشی. من هميشه دو طرف خيابان را نگاه می‌کنم.
دين
 

 خدای عزيز!

فکر نمی‌کنم هيچ کس می‌توانست خدايی بهتر از تو باشد. می‌خوام اينو بدونی که اين حرفو بخاطر اينکه الان تو خدايی، نمی‌زنم.
چارلز
 

 خدای عزيز!

هيچ فکر نمی‌کردم نارنجی و بنفش به هم بيان. تا وقتی که غروب خورشيدی رو که روز سه‌شنبه ساخته بودی، ديدم، معرکه بود.
اجين

خدای عزيز!

من می‌خواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اينهمه مو در تمام بدنش.
تام

خدای عزيز!

من به عروسی رفتم و آن‌ها توی کليسا همديگر را بوسيدند. اين از نظر تو اشکالی نداره؟
نيل
خدای عزيز!
آيا تو واقعاً می‌خواستی زرافه اينطوری باشه يا اينکه اين يک اتفاق بود؟
نورما


 


|+| نوشته شده توسط محمد مهدی بلوچیان در شنبه هفدهم آذر 1386 و ساعت 23:36 | 
دنیا! پسر من امروز به مدرسه می رود

دنیا! با دستهایت پسرم را بگیر، او از امروز به مدرسه می رود
همه چیز تا مدتی برای او غیر معمول و جدید به نظر می آید و من امیدوارم با ملایمت او را تدبیر کنی. او تا به حال پادشاه لانه پرندگان و رئیس حیاط خانه بوده و من همیشه مواظبش بوده و زخمهایش را معالجه کرده و همواره آماده تسکین احساساتش بوده ام.
اما حالا همه چیز متفاوت شده است. امروز صبح او می خواهد از پله های خانه پایین بیاید، دستش را تکان دهد و یک ماجرای بزرگ را آغاز کنم که احتمالا شامل جنگها، ناراحتی ها و افسوس ها خواهد بود.
ما برای زندگی کردن در این دنیا، به عشق و تشویق و ایمان نیاز داریم. پس ای دنیا، من آرزو می کنم به گونه ای دستهای جوانش را بگیری و چیزهایی را به او یاد بدهی که او باید آنها را بیاموزد. به او یاد بده اما اگر می توانی با ملایمت.
او مجبور است که بیاموزد، من می دانم که همه مردم عادل نیستند. به او بیاموز که برای هر نامردی یک پهلوان وجود دارد و برای هر دشمنی یک دوست. اجازه بده که او بیاموزد بچه های شلوغ بیشتر از دیگران عقب می ماننند.
به او عجایب کتابها را بیاموز، به او فرصت آرامش بده که به راز و رمزهای پرندگان در آسمان، به عجایب خورشید و گلهای روی تپه های سبز فکر کند. به او یاد بده که تقلب کردن وحشتناکتر از شکست خوردن است. به او بیاموز که به عقایدش ایمان داشته باشد، حتی اگر کسی به او گفت که آنها اشتباه هستند.
سعی کن به پسرم قدرت بدهی که از دیگران پیروی نکند. به او یاد بده که به دیگران گوش فرا دهد، ولی آنچه را که درباره حقایق شنیده، تصفیه کند و تنها افکار خوب را بگیرد. به او یاد بده که هرگز برای قلب و روح خود برچسب قیمت تعیین نکند.
به او یاد بده که گوشهایش را به حرفهای یاوه دیگران ببندد و بایستد و بجنگد اگر او فکر می کند که افکارش درست هستند. ای دنیا با ملایمت به او یاد بده، اما نوازشش مکن، زیرا که تنها آتش است که آهن را سفت و آبدیده می کند.
ای دنیا، این یک درخواست بزرگ است اما ببینم که چه کار می کنی، او پسر خوبی است.
آبراهام لینکلن

|+| نوشته شده توسط محمد مهدی بلوچیان در شنبه هفدهم آذر 1386 و ساعت 1:42 | 
انجیل و دنیا

در ابتدا خداوند دنيا و بهشت را آفريد. دنيا بي شكل و خالي از سكنه بود دنياي كائنات در تاريكي مطلق قرار داشت و زمين نيز تاريك و سرد بود كه خداوند سايه رحمتش را چون باراني بر زمين بارانيد و انسان رامقيد به زندگي در آن كرد. باران رحمت ديگر خداوندي عقل و خرد و فكر بود كه مغز و جان تهي انسان را حياتي عظيم بخشيد و آن را به سبزه زاراني از گلهاي انديشه مبدل ساخت.
                                                                                                     انجيل باب يكم آيه 1و2

|+| نوشته شده توسط محمد مهدی بلوچیان در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 و ساعت 19:32 | 
دنیا را می توان تغییر داد ؟

وقتی کوچک بودم می خواستم دنیا را عوض کنم، در دوران نوجوانی گفتم: دنیا خیلی بزرگ است؛ باید کشورم را تغییر بدهم، در جوانی گفتم: باید شهرم را تغییر بدهم، در دوران بزرگسالی گفتم شهرم هم بزرگ است؛ باید محله ام را عوض کنم، در پیری دیدم محله ام هم بزرگ است؛ باید خانواده ام را عوض کنم، اما باز دیدم خانواده هم خیلی بزرگ است، باید خودم را تغییر بدهم؛ اما گویا خیلی دیر شده بود چون موقع مرگ بود که به این فکر افتادم ...

 

اگر از همان اول خودم را تغییر داده بودم، هم می توانستم خانواده ام را عوض کنم، هم محله ام را، هم شهرم را و هم کشورم را؛ در نهایت تمام دنیا را می توانستم آن جور که می خواستم تغییر بدهم یا حداقل دنیا را زیبا ببینم .

|+| نوشته شده توسط محمد مهدی بلوچیان در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 و ساعت 18:32 | 
سيد قرارش را با فرشته ها گذاشته بود

آن روزها كه سالهاى فرشته و شكو فه بود، دوستى داشتم به نام سيدقاسم طباطبايى. سيد آدم شوخ طبعى بود و مدام سعى مى كرد بچه ها را بخنداند و برايش مهم نبود كه كجاست. سيد هميشه بعد از اتمام غذا درحالى كه هنوز پاى سفره بود جمله اى مى گفت كه با گفتن آن بچه ها همه مى خنديدند. او با آنكه مى خواست بچه ها را بخنداند ولى در اصل مى خواست نكته اى مهم را گوشزدكند. او مى گفت: خدايا! مرا آدم كن! هيچكس معناى اين جمله سيد را نمى دانست. تا زمانى كه در شلمچه بوديم پى به اين جمله سيد برديم. زمانى كه در زير آتش شديد دشمن سيد مجروح شده بود و بايد به ديدار فرشته ها مى رفت.

بدجورى خون از بدن سيد رفته بود. هيچ اميدى به زنده ماندنش نداشتيم. اين را مى شد از رنگ زرد و پاييزى او فهميد.

هيچ كارى نمى توانستيم بكنيم. آتش دشمن مثل باران هاى بهارى سنگين بود و تند. تصميم گرفتم بروم بالاى سر سيد. آمدم بالاى سرش. چشمهايش درخشندگى هميشه را نداشت. لبهايش تا مرا ديد بازشد اما نه به لبخند هميشگى اش.

سرش را بلند كردم. چشمهايش را گشود. گفتم: سيد! مى توانى بلندشوى برويم عقب، چون احتمال رسيدن دشمن هست. مكثى كرد تا توانى بگيرد. آرام در جوابم گفت: فلانى يادت هست كه هميشه بعد از غذا دعا مى كردم خدايا! مرا آدم كن! سرى تكان دادم. گفت: حالا دعايم مورد اجابت قرارگرفته، آن وقت تو مى گويى برويم عقب! اما من باز هم اصراركردم. دوست داشتم يكبار ديگر شوخ طبعى هاى سيد را داشته باشيم. او بگويد ما بخنديم. اما اصرار من بى فايده بود. سيد قرارش را با فرشته ها گذاشته بود و در جوابم گفت: دعايم مستجاب شده، نگاهى به چهره اش كردم و نگاهى به آسمان. سيد آخرين پلكش هم با لبخند همراه بود. به سختى لب بازكرد و آرام زمزمه كرد. يا حسين!

اميرحسين حسيني

منبع : سایت تبیان

|+| نوشته شده توسط محمد مهدی بلوچیان در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 و ساعت 18:28 | 
به من بگو
مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !

با نظراتتون خوشحالم می کنید.

|+| نوشته شده توسط محمد مهدی بلوچیان در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 و ساعت 15:39 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar